کابوس بی پایان قسمت دوم

دستانی از قبر بیرون امده و لونا را درون قبر کشید!
لونا چشمانش را باز کرد.
-من توی اتاقم چی کار می کنم؟
به تختش نگاه کرد روی تختش یک لونای دیگر خوابیده بود!
-من چرا دوتا هستم؟!
لونای دوم از خواب بیدار شد و بدون توجه به لونای اصلی 
به سمت پنجره رفت و ان را باز کرد گاز خفه کننده ای وارد اتاق شد سریع پنجره را بست.

(لونای دوم)-این چا چه خبره؟!
اسمان قرمز بود لونای دوم به پنجره خیره شده بود که ناگهان خونی در پنجره پاشیده شد لونای دوم جیغ کشید و عقب رفت گاز خفه کننده از لای پنجره وارد اتاق شد لونای دوم احساس سر گیجه کرد و روی زمین افتاد.سلستیا وارد اتاق شد.
-لونا!
سلستیا سریع روی زمین نشست و دارویی را به لونا داد!
لونای دوم ارام بلند شد.
(لونای دوم)-چه اتفاقی افتاد؟!
-این کار دشمن های جدید ماست! می خوان به ما حمله کنن اون ها سمی دارن که باعث بی هوشی می شه بعد از بی هوش کردن شخص حافظه اون رو پاک می کنن! اون ها این سم رو در تمام کواستریا پخش کردن و تصمیم دارن مردم سرزمین ما رو بدزدن!
لونای اصلی تعجب کرده بود.

(لونای دوم)-مگه خودشون توی کواستریا زندگی نمی کنن؟ اخه تنها مکان زندگی پونی ها کواستریاست!
-مشکل اینه که اون ها پونی نیستن! جن هستن
!
(لونای دوم)-جن!
-درسته جن. دارویی که الان خوردی پادزهر سم اون ها بود. این پادزهر حالا داره در تمام سرزمین پخش می شه. مطمئنم که بعد از خنثی شدن سم به ما حمله می کنن باید با یه استراتژی خاص شکستشون بدیم!
بعد از این سلستیا سریع به اتاقش رفت. لونای دوم هم به اتاق سلستیا رفت و لونای اصلی هم دنبال او راه افتاد.
سلستیا داشت نقشه حمله را بررسی می کرد.
(لونای دوم)-بهتره 20 تا سرباز رو بفرصتیم تا سم هاشون رو خنثی کنن و نصف بقیه سرباز ها از پشت سر به اون ها حمله کنن و...
ناگهان سلستیا حرف لونا را قطع کرد.
-ساکت باش داری تمرکزم رو به هم می زنی!
(لونای دوم)-اما استراتژی های من خیلی از تو بهتره!

-اه لونا بذار تمرکز کنم!

(لونای دوم)-انگار فکر کردی فقط خودت پرنسسی؟!

-می ذاری تمرکز کنم یا نه؟!من پرنسس اولم و من نقشه های جنگ رو می کشم!
لونا عصبانی شد و میز را پرت کرد و سرش را برگرداند که برود.
(لونای دوم)-باشه خودت نقشه جنگ رو بکش منم می رم!
اما ناگهان ایستاد به سلستیا نگاه کرد میز روی سلستیا افتاده بود و سلستیا هم ضربه مغزی شده بود در حالی که غرق در خون روی زمین افتاده بود!
لونا با وحشت عقب عقب رفت.ترسیده بود نمی دانست چه کار کند که یکی از خدمت کاران وارد اتاق شد!
لونا که وحشت کرده بود سریع خدمت کار را کنار زد و فرار کرد لونای اصلی هم دنبال او راه افتاد صدای خدمت کار که در راه رو فریاد می زد و سرباز ها را خبر می کرد به شدت ازارش می داد.تا این که در بین راه ایستاد.
(لونای دوم)-برید عقب!
لونا سرباز ها را نابود کرد! در دل گفت:((اوه خدای من،من چی کار کردم؟!))
در همین میان توایلایت لونا را دید.
-پرنسس!
ناگهان لونا به خود امد. و شروع کرد به حرف زدن با خودش.
همه چیز رو فهمیدم! من توی وجود خودم با کابوس ماه صحبت کردم! همه ی این هایی که الان دیدم خاطراتم بودن من وقتی با کابوس ماه رو به رو شدم که به اون تبدیل شدم من درون خودم زندانی شده بودم !

-اگه این ها خاطرات من بود پس یعنی من واقعا سلستیا رو کشتم!
-باید برگردم به قصر!
لونا به قصر برگشت.
-کسی این جا نیست؟
-به قتلگاه من خوش امدی!

-دارک سایلنت1!!!

ادامه دارد...

 

کابوس بی پایان قسمت اول

 

لونا از خواب بیدار شد.بعد به سمت پنجره رفت و ان را باز کرد گاز خفه کننده ای وارد اتاق شد سریع پنجره را بست.
-این چا چه خبره؟!
اسمان قرمز بود لونا به پنجره خیره شده بود که ناگهان خونی در پنجره پاشیده شد لونا جیغ کشید و عقب رفت گاز خفه کننده از لای پنجره وارد اتاق شد لونا احساس سر گیجه کرد و روی زمین افتاد.
وقتی بلند شد خود را در زندان یافت.
به میله ها ضربه می زد و فریاد می کشید ازادم کنید! ازادم کنید!
صدایی از پشت سرش گفت-تلاش نکن هیچ کس از این جا بیرون نرفته!
لونا به پشت سرش نگاه کرد.
-فکر نمی کردی منو ببینی نه؟
-تو کی هستی؟ این جا کجاست؟ چه اتفاقی افتاده؟
(کابوس ماه)-یعنی واقعا منو یادت نمیاد؟
(لونا)-کابوس ماه!!!با من چی کار داری؟
-من با تو چی کار دارم؟ خودت به من پناه اوردی! یادت نیست؟!
-داری دروغ می گی! من هرگز به تو پناه نمیارم!
-یعنی واقعا یادت نمیاد؟!باشه الان ماجرا رو برات تعریف می کنم.

تو سلستیا رو کشتی یعنی خواهرتو!
-من؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
-بله خود تو!
- نه امکان نداره من همچین کاری انجام نمی دم! تا نبینم باور نمی کنم!

-نشونت می دم!
بعد لونا را سر قبر سلستیا برد.
-اوه سلستیا من چه طور تونستم؟!
در همین لحظه دستانی از قبر بیرون امده و او را درون قبر کشید...


ادامه دارد...

کلاس های توایلایت جلسه سوم

-سلام امروز با یک ضرب المثل انگلیسی اومدم .

-ببینیم کی جواب رو بلده؟
-پیدا کردم!پیدا کردم!
-بفرما.
-اسمت چیه؟
-هنوز ادامه داره پینکی بیش تر تلاش کن گفتم یک ضرب المثله!
-منتظر جواب های شما هستم.

کلاس های توایلایت جلسه دوم

-سلام بچه ها!
-امروز یه مسئله سخت ریاضی اوردم.
-حالا می ریم سراغ مسئله!
اگر عدد 198952829 را بر 10 تقسیم کنیم رقم یکان ان چند می شود؟

پس از سکوتی سنگین و قیافه تعجب زده بچه ها...
-
خوب تا بچه ها از شوک در بیان جواب رو به دست بیارید.یعنی جواب چیه؟

 

رباط پرنسس لونا

کلاس های توایلایت جلسه اول

خوب بچه ها شروع می کنیم!((کشتم شپش شپش کش شش پا را)) این چند تا نقطه داره؟

-35 تا!
-28 تا!
-36 تا!
-نظر شما چیه؟ به نظرتون جواب چیه؟

 

جابه جایی مدل مو!

سامرا

کوئین سامبرا

خانم تیرک

پونی   باس....

http://s3.picofile.com/file/8230504042/04985.pnghttp://s3.picofile.com/file/8230502842/0394.pnghttp://s3.picofile.com/file/8230504018/03846.pnghttp://s6.picofile.com/file/8230504050/8907.pnghttp://s3.picofile.com/file/8230504100/09643.pnghttp://s6.picofile.com/file/8230504268/67879.pnghttp://s6.picofile.com/file/8230504334/95774.pnghttp://s6.picofile.com/file/8230504642/0098938.pnghttp://s3.picofile.com/file/8230504818/55757588.pnghttp://s3.picofile.com/file/8230504692/5769799.png

ارم من

. .    .   . . 
 . . . .  
. . . .  . 
 

من هیچی نمیگم

 یاد مرد عنکبوتی افتادم همیشه همین کارو میکرد:-|

پونی های سگ

کلی عکس از سوگرمون یافتم

 

 
اینم شکلک 

 

پونی های خفاش

 

 

خب دیگه
بای

 

توایلایت به لونا کدنس و سلستیا پیشنهاد داد که به خواب ......

 

__ بیاین بریم به خواب شاینینگ امور.

_ اوه اره خیلی دوست دارم بدونم  داره

خواب منو می بینه یا نه . حتما داره خواب منو میبینه وای چه رمانتیک.

_ واقعا من نمیدونم تو چطور خواهر منی. بیاین بریم داخل.

 

اون ها رفتند و دستگاه رو به شاینیگ امور وصل کردند.

خواب شاینیگ امور :

_کدنس !کدنس!

_ بله امپراطور.

_برام اب و کمی انگور و ناگت بیار و مرغ بریون

و یکم سس مخصوص همراه با چیز برگر و هات داگ و سیب زمینی پنیری

همراه با پنیر اضافه . بعد هم با اون سم ها ی نازنازیت سم هام رو ماساژ

بده بعد به بقیه هم بگو بیان میخوام باهاشون حرف بزنم . به اون دوتا

خوش تیپا بگو بیان کنارم بشینن مخصوصن اون دل بره منظورم رریتی یه

زود باش برو.

 

در همین لحظه در اتاق شاینینگ امور:

_ الان می کشمت میری برای من امپراطور بازی در

میاری . بعدم پونی یای خوش تیپ میاری واسه کلفتی .

_ماجرا داره جالب میشه!

_یکی کدنس رو بگیره الان لو مون میده.!!!!

_من می گیرمش.

 

ناگهان شاینیگ امور بیدار شد.

_بچه ها فکر کنم اوضاع خرابه!!!

_پس بیدار شدی !

_بگیر که اومد.

_ بچه ها بیاین در بریم.

_من که تا اخرش می مونم.

سلستیا و توایلایت از اتاق بیرون رفتند.

و ازان موقع به بعد کسی شاینینگ امور را ندید.

 

 

                                               پایان

 

امشب قرار بود توایلایت سلستیا و لونا خواب کدنس را تماشا کنند

قبل از ورود :

_ توایلایت کیسه های استفراق چون میدونم 

خوابش خیلی لوسه.

 _ حاضر کردم.

 

_ خوب بریم .

خواب کدنس :

_ اوه پرنس من تو کی میایی و مرا از این قلعه نجات 

می دهی اه ؟!

 

در همین لحظه در اتاق کدنس :

 _ حتما الان شرک میاد دنبالش .

 پرنسس لونا برادر من کجاش به شرک می

خوره .

_ دست کمی از شرک نداره .

ادامه ی خواب کدنس:

_ پرنسس من من امدم برای نجات 

_پرنس من منرا نجات بده .

_امدم برای نجات.

و او را نجات داد و خاست او را ببوسد که

 

در همین لحظه در اتاق کدنس :

 

_ اه حالم بهم خورد یکی خواموشش کنه .

_ فکر کنم دارم استفراغ می کنم .

_ الان نجاتتون میدم . لونا یک کیسه ی استفراغ بهم بده. و سلستیا

دستگاه را خاموش کرد.

ناگهان کدنس بیدار شد .

_چه اتفاقی افتاده ؟

_چرا از پرنست نمی پرسی که حالمونو بهم زد 

 

 

 

                             پایان

توایلایت دستگاهی ساخته بود به نام دستگاه خواب او با این دستگاه

 

می توانست خواب دیگران را ببیند. ان شب لونا و کدنس و توایلایت دور هم

جمع شدند بعد خیلی ارام و بی صدا وارد اتاق سلستیا شدند و دستگاه

خواب را به او وصل کردند بعد نشستند تا خواب سلستیا را تماشا کنند

خواب سلستیا:

-لونا کجایی؟

او وارد روشویی شد .

-لونا این مسواک کدنس نیست که انداختیش توی

دست شویی؟

در همین لحظه در اتاق سلستیا:

-لونا تو مسواک من رو انداختی توی

دست شویییییییی

-یادم نمیاد اخه من 150بار این کارو کردم  اه یادم رفت

امروز این کار رو بکنم.

 _چند لحظه من برم تو رو شویی.

 

 

- لونا بعدا  می کشمت .

 

- میشه بس کنین .

 

ادامه ی خواب سلستیا:

 

 

 -لونا توی اتاق می بینمت .

 خیال کردی .

  -بگیر .

- اینو داشته باش .

 - لونا سلستیا 

 

- اوه یک لحظه فکر کردم صدای بالش بازی

شنیدم خوب مثل اینکه اشتباه کردم .

 

- نه من داشتم نامه هامو چک 

 

می کردم .

 

-چیزی شده ؟

- نه گفتم که فکر کردم ی صدایی شنیدم 

 

خوب من برم .

- حمله.

پدر تو در میارم سلستیا .

 

 

در همین لحظه در اتاق سلستیا:

 

 

 - لونا کجاست ؟

- توایلایت کجاست ؟


- فکرکنم من بدونم .

 - هه کی بیدار شدی ؟

- الان صبحه .

 

- هی کجایی؟ فکر کنم رفت .

 

 

                             پایان